X
تبلیغات
شهدای گمنام- وبلاگ تخصصی دفاع مقدس

سه شنبه 1392/01/20

سرداری از جنس نور

تقدیم به آنانکه جسم خود را در کوچه های مین زده رها کرده و روحشان راهی عرش شد...

 

***زندگی نامه شهيد محمدرضا كارور***

تاريخ تولد :1336
***

نام پدر :ابوالقاسم
***

تاریخ شهادت : 4/12/1362
***

محل شهادت :جزيره مجنون

محمد رضا در اسفند ماه 1336 درروستاي درده فيروزكوه به دنيا آمد.
در كودكي در كارگاه نجاري پدر به فرا گرفتن حرفه نجاري پرداخت، اما چون روستا فاقد امكانات تحصيلي و آموزشي بود به اتفاق خانواده به شهر «ورامين» هجرت كرد.
او ايام خود را با كار و تحصيل سپري مي‌كرد، اما از اوضاع اجتماعي پيرامون خود نيز غافل نبود.
پس ازرمدتي محمدرضا به تنهايي به شهر «ري» هجرت كرد. در آنجا روزها كار مي‌كرد و شبها در پس دستيابي به اعلاميه‌هاي روشنگر امام خميني (ره) و تكثير و پخش آنها تا صبح بيدار مي‌ماند.
هنگامي‌كه به سن سربازي رسيد عهد بست كه به هيچ قيمتي حتي براي يك ساعت به رژيم طاغوت خدمت نكند.
به اين دليل مجبور به فرار از خانه و كاشانه شد. جرم او علاوه بر فرار ازخدمت سربازي، مبارزات سياسي هم بود. محمدرضا در اغلب صحنه‌هاي سرنوشت‌ساز كه سال 57 در تهران رخ مي‌داد، حضوري فعال داشت و در عين حال با ادامه تحصيل موفق به اخذ ديپلم رياضي شد.
پس از شروع جنگ تحميلي به عضويت سپاه در آمد و در جبهه مسئوليت‌هاي متعددي را عهده‌دار شد.
ا ز جمله فرماندهي گردان مقداد، مسئوليت طرح و برنامه تيپ 27 حضرت محمدرسول الله (ص)، عزيمت به لبنان به همراه شهيد همت و حاج احمد متوسليان و فرماندهي گردان مالك.
سرانجام محمدرضا پس از رشادت‌ها و حماسه آفريني‌هاي بسيار در تاريخ 4/12/1362 در عمليات خيبر به شهادت رسيد و پيكر پاكش هنوز ميهمان جزيره مجنون است.

یادش گرامی و راهش پررهرو

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 15:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/05/21

چراغ هدایت

بخشی از وصیتنامه شهید بهروز غلامی

بهترين دعا دعاي كميل است اين دعا خيلي برايم تحسين انگيز و دل نشين است. با شكست صدام جنگ تمام نمي شود بلكه جنگ تا بعد از شكست عراق ادامه دارد پس ما بايد خود را براي نابودي اسرائيل آماده كنيم.

***شادی روح صلوات***

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 10:57 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/05/21

سردار بی بدیل

به یاد سردار دلها شهید مصطفی ردانی پور

**************

به سال 1337 ﻫ..ش در يكي از خانه‌هاي قديمي منطقه مستضعف‌نشين (پشت مسجد امام) شهر اصفهان متولد شد . پدرش از راه‌كارگري و مادرش از طريق قالي‌بافي مخارج زندگي خود را تأمين و آبرومندانه زندگي مي‌كردند و از عشق و محبت سرشاري نسبت به ائمه‌اطهار (ع) و حضرت زهرا س برخوردار بودند . تا آنجا كه با همان درآمد ناچيز جلسات روضه‌خواني ماهانه در منزلشان برگزار مي‌شد .

او كه از بيت صالحي برخاسته بود و به لحاظ مذهبي ، خانواده‌اي مقيد و متدين داشت ، تحصيل در هنرستان را به دليل جو طاغوتي و فاسد آن زمان تحمل نكرد و از محيط آن كناره گرفت و با مشورت يكي از علما به تحصيل علوم ديني پرداخت .

شهيد رداني پور سال اول طلبگي را در حوزه علميه اصفهان سپري كرد . پس از آن براي ادامه تحصيل و بهره‌مندي از محضر فضلا و بزرگان راهي شهر قم شد و در مدرسه حقاني به درس خود ادامه داد . مدرسه حقاني در آن زمان بنا به فرموده شهيد بهشتي (ره)پذيراي طلابي بود كه از جهت اخلاقي ايماني و تلاش علمي نمونه بودند . او نيز كه از تدين اخلاق حسنه بينش و همت والايي برخوردار بود به عنوان محصل در اين حوزه پذيرفته شد

او كه با سخت كوشي و تحمل مشقتها آشنايي ديرينه‌اي داشت ، حتي در ايام تعطيل از كار و كوشش غافل نبود .

ايشان حدود شش سال مشغول كسب علوم ديني بود . با نضج گرفتن انقلاب اسلامي با تمام وجود در جهت ارشاد و هدايت مردم وارد عمل شد و با استفاده از فرصتها براي تبليغ به مناطق محروم كهكيلويه و بويراحمد و ياسوج سفر كرد و درسازماندهي و هدايت حركت خروشان مردم مسلمان آن خطه تلاش فراواني را ازخود نشان داد.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي

پس از پيروزي انقلاب اسلامي و تشكيل سپاه شهيد رداني پور با عضويت در شوراي فرماندهي سپاه ياسوج فعاليتهاي همه جانبه خود را آغاز كرد .

او با بهره‌گيري از ارتباط با حوزه علميه قم در جهت ارائه خدمات فرهنگي به آن منطقه محروم حداكثر تلاش خود را به كار بست و در مدت مسئوليت يك ساله‌اش در سمت فرماندهي سپاه ياسوج به سهم خود اقدامات مؤثري را به انجام رساند . درگيري با خوانين منطقه و مبارزه با افرادي كه به كشت ترياك مبادرت مي‌ورزيدند از جمله كارهاي اساسي بود كه نقش تعيين كننده‌اي در سرنوشت آينده اين مردم مستضعف به جا گذاشت .

اين شهيد بزرگوار كه با درك شرايط حساس انقلاب اسلامي دو سال از حوزه و درس جدا شده بود با واگذاري مسئوليت به يكي از برادران به دامان حوزه علميه بازگشت تا بر بنيه علمي خود بيفزايد .

هنوز چند ماهي از بازگشت او به قم نگذشته بود كه حركتهاي ضد انقلاب در كردستان و بعضي از مناطق كشور شروع شد. او كه از آگاهي و شناخت بالايي برخوردار بود و نمي‌توانست زمزمه‌هاي شوم تجزيه طلبي مزدوران استكبار جهاني و جنايات آنان را در به شهادت رساندن و سربريدن جهادگران مظلوم و پاسداران قهرمان تحمل نمايد با وجود اينكه در دروس حوزوي به پيشرفتهاي چشمگيري نايل آمده بود . به منظور مقابله با جريانات منحرف و آگاهي بخشي به مردم و بازگردان امنيت و ثبات كردستان به سوي اين خطه شتات . يك سال تمام به همراه نيروهاي جان بركف و رزمنده براي سركوبي اشرار و نابودي ضد انقلاب و بر ملا كردن چهره كثيف آنان تلاش و فعاليت كرد .

در جلسه‌اي كه به اتفاق نماينده حضرت امام قدس سره و امام جمعه اصفهان خدمت حضرت امام مشرف شده بودند ،‌ايشان از معظم له در مورد رفتن به كردستان كسب تكليف كردند. حضرت امام به شهيد رداني پور امر فرمودند . شما بايد به كردستان برويد و كاركنيد .

او در آنجا هم به كار تبليغ و ترويج احكام اسلام مشغول بود و هم به عنوان مجاهد في‌سبيل الله در جنگ با ضد انقلاب شركت مي‌كرد علاوه بر اين در بالا بردن روحيه رزمندگان اسلام در آن شرايط حساس و بحراني نقش به سزايي داشت و در شرايطي كه رزمندگان اسلام تمايل بيشتري به حضور در جبهه‌هاي جنوب را داشتند ، اين شهيد بزرگوار سهم زيادي درنگهداشتن برادران رزمنده در منطقه كردستان داشت و در ترويج اسلام زحمات طاقت فرسايي را متحمل گرديد .

نقش شهيد در جنگ تحميلي

با شروع جنگ تحميلي ، شهيد رداني پور به همراه عده‌اي از همرزمان خود از كردستان وارد جنوب شد و با نيروهاي اعزامي از اصفهان (سپاه منطقه 2) كه در نزديكي آبادان جبهه دارخوين مستقر بودند شروع به فعاليت كرد . ايشان مدتها با رزمندگان اسلام در خطي كه به خط شير معروف بود عليه دشمن بعثي به مبارزه پرداخت و ازمهمترين علل شش ماه مقاومت مستمر نيروها در اين خط وجود اين روحاني عزيز و دلسوز بود كه به آنها روحيه مي‌داد سخنراني مي‌كرد و يا مراسم دعا برگزار مي‌نمود.

ايشان با تجربه‌اي كه از كار در جبهه‌هاي كردستان داشت سلاح بر دوش به تبليغ و تقويت روحي رزمندگان مي‌پرداخت و با برگزاري جلسات دعا و مجالس وعظظ و ارشاد ، نقش مؤثري در افزايش سطح آگاهي و رشد معنوي رزمندگان ايفا مي‌نمود و در واقع وي را مي‌توان يكي از مناديان به حق و توجه به حالات معنوي در جبهه‌ها ناميد .

او در عمليات محرم والفجر 1 و والفجر 2 شركت داشت و تا لحظه شهادت هرگز جبهه را ترك نكرد و فرمان امام عظيم الشأن (قدس سره) را در هر حال بر هر چيزي مقدم مي‌دانست .

ايشان در كمتر از 3سال سطوح فرماندهي رزمي را تا سطح قرارگاه طي كرد ، كه اين مهم ناشي از همت تلاش پشتكار و اخلاص در عمل اين شهيد عزيز بود .

 ويژگيها و فضايل اخلاقي

شهيد مصطفي رداني پور

از موسسين لشكر 14 امام حسين و فرمانده قرار گاه فتح

شهيد رداني پور مسلح به سلاح تقوي بود ودر توصيه ديگران به تقوي و خصايل والاي اسلامي تلاش زيادي داشت . خصوصاً به كساني كه مسئوليت داشتند همواره يادآوري مي‌كرد كه :

كساني كه با خون شهدا و ايثار و استقامت و تلاش سربازان گمنام ، عنواني پيدا كرده‌اند مواظب خود باشند اخلاق اسلامي را رعايت كنند و بدانند كه هر كه بامش بيش برفش بيشتر .

او معتقد بود كه بايد در راه خدانسبت به برادران رفتاري محبت آميز داشت و همان گونه كه ازخدا انتظار بخشش مي‌رود ، گذشت از ديگران نيز بايد در سرلوحه برنامه‌ها قرار گيرد .

ايشان با ياد امام زمان (عج) انس و الفتي خاص داشت ، در مناجاتها و دعاها سوزو گدازش به ‌خوبي مشهود بود ، لذا همواره سفارش مي‌كرد :

آقا امام زمان (عج) را فراموش نكنيد و دست از دامن امام و روحانيت نكشيد .

از خصوصيات بارز آن شهيد در طول خدمتش توجه به دعا و مناجات با خدا بود و كمتر وقتي پيش مي‌آمد كه از تعقيبات و نوافل نمازها غفلت كند .

 او كه به قدري به دعا و زيارت اهميت مي‌داد كه حتي در وصيتنامه‌اش نيز سفارش مي‌كند كه به هنگام دفنم زيارت عاشورا و روضه حضرت زهرا (س) را بخوانيد .

او چشم به مقام و موقعيت و مال و منال دنيا ندوخت و براي احياي آيين پاك خداوندي و ياري و دستگيري مظلومان سختي‌ها را به جان خريد و در اين راه از جان عزيزش گذشت .

شهيد رداني پور همواره نزديكان خود را در بعد تربيتي افراد خانواده مورد سفاش قرار مي‌داد و در وصيتنامه خود براي تربيت فرزندانش تأكيد كرده است :

همواره آنها را علي گونه و زهرا گونه تربيت نماييد تا سعادت دنيا و آخرت را به همراه داشته باشند .

او هميشه اعمال خود را ناچيز مي‌شمرد و بر اين مطلب تأكيد داشت كه مي‌خواهد رفتنش به جبهه‌ها و گام برداشتن در اين مسير صرفاً براي خدا باشد  . به لطف و كرم عميم خداوند اميدوار بود و هميشه دعا مي‌كرد تا مجاهده‌اش كفاره گناهانش شود .

 شمع تاريخ

به نام خداي شهيدان كه فرمود شهيد بي‌مرگ است و به پاس خون شهيدان كه قلب گرمشان در آسمان شهر جنايت به خون نشست بگذار كه همت والايشان را بستائيم و غيرت و تقوايشان را شايد كه روز مرگي‌مان را از تن به‌زدائيم .

بگذار جاودانگي شهيدان عشق را كه در قربانگاهها به شهادت ايستادند ، ما نيز شاهد شويم كه شهيدان پيام خويش را سرخ سرخ در سينه‌هاي ما نگاشتند تا كه مرگ بِي‌ثمر و بي‌رنگ را به جاودانگي شهادت بدل كنيم . آنان قلبهاي لبريز از عشق و صداقتشان را كريمان ارزاني كردند و خشماهنگ با بيداد درافتادند تا كه عجز و حقارت را در اندرون تك تك ما فرو شكنند.

اگر ايمانشان را براي ابد به ما هديه كردند اگر ايستاده مردن را به ما آموختند چه ناسپاسي نامردانه ‌ايست كه بي‌يادشان شب را به سر آريم و بي‌نامشان روز را بياغازيم .

چه كسي كربلاي سالار ما حسين (ع) را دوباره بپا كرد ؟ لحظه‌هايي كه زبان در كام مانده‌مان قادر به اعتراض نبود ، و شرافت و تقوي شعور و غيرتمان به غارت مي‌رفت كدامين تن در ظهر بلوغ عصيان سرخي عاشورا به چشمان بي‌نورمان تاباند و جز شهيد چه كسي باور كرد ، كه زندگي در غلظت سياه شب تنها فريب خويش است ؟

براي زيستن (ونور ، براي رستن از شرك ، براي رهائي از مرگ و سرسيدن به جاودانگي تنها شهيد راه مي‌نمايد و صفير تيز گلوله‌هايش مشعل پر شعله راهي مي‌شود كه خلق خدا را به صبح روشن نويد مي‌دهد .

و به دل ترنم آيات كه صبح گشته قريب و به منقار شاخه زيتون تا اوج روشن خورشيدها شهيد پيمود يكشبه صدساله راه را اينكه شهيد با انفجار قلب پر از ايمان – در عمق باور خاموش روحش بذر خجسته آزادگي نشاند ، قلبي به گرمي خورشيد در آسمان شهر جنايت نشست در راستاي ثابت فواره‌هاي خون – صد اغناي قامت پژمرده راست شد .

از شوق و شور شهادت خنجري دگر دميد ، من مرگ هيچ شهيدي را باور نمي‌كنم من با شهيد هميشه باور كردم كه وطن خالي از انديشه آزادي نيست من با شهيد باور كردم كه تا انتهاي اين شب ديجور باقي است فرصت عصيان اينك مزار شهيدان در سينه‌هاي ماست ، كه دوست دارم همه هستي‌ام را ارزاني كنم در پاي ايمان و تقواي همه برادران شهيد شهيدان برادر – اين گلگون پيكرهاي پرفريادي كه در برابر اوج عظمت‌هايشان شرم دارم و شرم از اينكه هنوز ندايشان را جانانه لبيك نگفته‌ام .

اينك تو اي به هر محرم شاهد اي به هر عاشورا شهيد اي به هر كربلا قرباني برخويشتن به بال كه امروز خون سرخ تو در كوچه‌ها مي‌جوشد اين قلب توست .

اينك در قلب تك تك ما يك شهيد يك شاهد بي‌شكست بي‌پايان بيدار و بيدارتر نشسته است و ما را با شهيدان پيوندي هميشگي است .

 نحوه شهادت

پس از ازدواج صدق و تلاش اين روحاني عارف و فرمانده شجاع در عمليات والفجر 2 به نقطه اوج رسيد و عاشقانه رداي شهادت پوشيد و به وصال محبوب نايل شد . بدين سان بر پرونده افتخار آفرين دنيوي يكي ديگر از سربازان سلحشور سپاه امام زمان (عج) با شكوهي هر چه تمامتر مهر تأييد نهاده شد و جسم پاكش در۱۵ مرداد ۱۳۶۲ عملیات والفجر ۲ منطقه حاج عمران مظلومانه بر زمين ماند و روح با عظمتش به معراج پركشيد ! گر چه تا اين تاريخ نيز ايشان در زمره شهداي مفقودالجسد است .  

وي كه بارها در جبهه‌هاي نبرد مجروح گرديد ه بود و اغلب تا سر حد شهادت نيز پيش رفته بود ،‌در حقيقت شهيد زنده‌اي بود كه همواره به دنبال شهادت عاشقانه تلاش مي‌كرد .

اين جمله از اولين وصيتنامه‌اش براي شاگردان ورهروانش به يادگار ماند:

عمامه من كفن من است

درود خداوند بر او باد كه حنظله‌وار زيست و حنظله وار به درجه رفيع شهادت نايل شد.

اميد آنكه خداوند روح اين شهيد عزيز و برادر شهيد گرانقدرش را با شهداي راه حق و فضيلت بالاخص شهداي كربلا محشور فرمايد و ما را از خواب غفلت بيدار سازد.

 

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 10:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/03/03

به سوی قدس...

شرح کامل عملیات بیت المقدس

***

در حالی كه اشغال خرمشهر توسط عراق به عنوان آخرین و مهم ترین برگ برنده این كشور برای وادار ساختن ایران به شركت در هر گونه مذاكرات صلح تلقی می شد، آزاد سازی این شهر می توانست سمبل تحمیل اراده سیاسی جمهوری اسلامی بر متجاوز و اثبات برتری نظامی اش باشد.

بر همین اساس، با توجه به این كه منطقه عمومی غرب كارون آخرین منطقه مهمی بود كه هم چنان در اشغال عراق قرار داشت، از یك سو فرماندهان نظامی ایران برای انجام عملیات در این منطقه اشتراك نظر داشتند، و از سوی دیگر عراق نیز كه طراحی عملیات آزادسازی خرمشهر را پس از عملیات فتح المبین قطعی و مسجل می پنداشت، با در نظر گرفتن اهمیت این شهر و جایگاه آن در دفاع از بصره، به ضرورت حفظ این منطقه معتقد بود. از این رو، بلافاصله پس از اتمام عملیات فتح المبین، در حالی كه قوای ارتش عراق در منطقه عمومی خرمشهر تقویت می شد، به تمام یگان های تحت امر قرارگاه مركزی كربلا دستور داده شد تا ضمن بازسازی و تجدید قوا، به شناسایی و طراحی عملیات بپردازند.

 

اهداف عملیات

مهم ترین اهدافی كه در این عملیات دنبال می شد، عبارت بودند از:

-         انهدام نیروی دشمن، حداقل بیش از دو لشكر.

-         آزاد سازی حدود 5400 كیلومتر مربع از خاك ایران؛ از جمله شهرهای خرمشهر، هویزه و پادگان حمید.

-         خارج نمودن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از برد توپخانه دشمن.

-         تامین مرز بین المللی (حدفاصل پاسگاه طلائیه تا شلمچه).

-         آزادسازی جاده اهواز – خرمشهر و خارج شدن جاده اهواز – آبادان از برد توپخانه دشمن.

 

منطقه عملیات

منطقه عمومی عملیات بیت المقدس در میان چهار مانع طبیعی محصور است، كه از شمال به رودخانه كرخه كور، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به رودخانه كارون و از غرب به هور الهویزه منتهی می شود.

منطقه مزبور به جز جاده نسبتا مرتفع اهواز – خرمشهر، فاقد هر گونه عارضه مهم برای پدافند است. همین امر موجب شد تا زمین منطقه – به دلیل مسطح بودن – برای مانور زرهی مناسب، و برای حركت نیروهای پیاده – به دلیل در دید و تیر قرار داشتن – نامناسب باشد. نقاط حساس و استراتژیك منطقه شامل بندر و شهر خرمشهر، پادگان حمید، جفیر، جاده آسفالت اهواز –  خرمشهر، شهر هویزه و رودخانه های كارون،  كرخه كور و اروند  بود.

 

استعداد دشمن

تا قبل از آغاز عملیات بیت المقدس، استعداد نیروهای دشمن به ترتیب زیر بود:

-         لشكر 6 زرهی؛ از جنوب رودخانه كرخه تا هویزه.

-         لشكر 5 مكانیزه؛ از غرب اهواز تا روستای سید عبود.

-         لشكر 11 پیاده از سید عبود تا خرمشهر –  تیپ های 22، 48، 44 مامور حفاظت از خرمشهر بودند.

-         لشكر 3 زرهی در شمال خرمشهر.

با شروع عملیات نیز یگان های دیگری از ارتش عراق به منطقه اعزام شدند كه در مجموع تمامی یگان هایی كه در منطقه درگیری حضور یافتند، عبارت بودند از:

-         لشكر 5 مكانیزه؛ شامل: تیپ های 26 و 55 زرهی و تیپ های 15 و 20 مكانیزه.

-         لشكر 6 زرهی؛ شامل: تیپ های 16 و 30 زرهی و تیپ  25 مكانیزه .

-         لشكر 3 زرهی؛ شامل: تیپ های 6،12 و 53 زرهی و تیپ 8 مكانیزه .

-         لشكر 9 زرهی؛ شامل: تیپ های 35 و 43 زرهی و تیپ 14 مكانیزه .

-         لشكر 10 زرهی؛ شامل: تیپ های 17 زرهی و 24 مكانیزه .

-         لشكر 11 پیاده؛ شامل: سه تیپ سازمان 44، 48 و 49 پیاده و سه تیپ تحت امر 45 ، 113 و 22 پیاده.

-         لشكر 12 زرهی؛ شامل: تیپ های 46 مكانیزه و 37 زرهی.

-         لشكر 7 پیاده؛ شامل: تیپ های 19 و 39 پیاده.

-         تیپ مستقل 10 زرهی.

-         تیپ های مستقل 109، 419، 416، 90، 417، 601، 602، 605، 606، 409، 238 و 501 پیاده.

-         تیپ های 31، 32 و 33 نیروی مخصوص.

-         تیپ های 9، 10 و 20 گارد مرزی.

-         تعداد 30 گروهان كماندو.

-         تعداد 10 قاطع جیش الشعبی (هر قاطع 450 نفر).

-         گردان تانك مستقل سیف سعد.

-         گردان های شناسایی حطین، صلاح الدین، حنین.

-         توپخانه دشمن نیز از 530 قبضه توپ در انواع مختلف تشكیل شده بود كه به طور تقریبی عبارت بود از 30 گردان.

 

طرح عملیات

در طراحی عملیات، تهاجم از طریق عبور از رودخانه كارون و پیشروی به سوی مرز بین المللی و سپس آزادسازی شهر خرمشهر مد نظر قرار گرفته و چنین استدلال می شود كه حمله به جناح دشمن، كه عمدتا به سمت شمال آرایش گرفته بود، عامل موفقیت عملیات است.

هم چنین، شكستن خطوط اولیه دشمن و عبور از رودخانه و گرفتن سرپل در غرب كارون تا جاده آسفالته اهواز – خرمشهر به عنوان اهداف مرحله اول و ادامه پیشروی به سمت مرز و تامین خرمشهر به عنوان اهداف مرحله دوم تعیین شدند.

بر همین اساس، محورهای عملیاتی هر یك از قرارگاه ها به ترتیب زیر مقرر گردید:

1-     محور شمالی؛ قرارگاه قدس (با عبور از رودخانه كرخه).

2-     محور میانی؛ قرارگاه فتح (با عبور از رودخانه كارون و پیشروی به سمت جاده اهواز – خرمشهر).

3-     محور جنوبی؛ قرارگاه نصر (با عبور از كارون و پیشروی به سمت خرمشهر). 

 

شرح عملیات

سرانجام عملیات بیت المقدس در 30 دقیقه بامداد روز 10 اردیبهشت 1361 با قرائت رمز عملیات بسم الله الرحمن الرحیم . بسم الله القاسم الجبارین، یا علی ابن ابی طالب از سوی فرماندهی آغاز شد.

شهید آیت الله صدوقی و آیت الله مشكینی نیز كه در كنار فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه كربلا حضور داشتند، هر یك به طور جداگانه، پیام هایی را به وسیله بی سیم خطاب به رزمندگان اسلام قرائت كردند.

عملیات بیت المقدس را به چهار دوره زمانی به شرح زیر می توان تقسیم كرد:

مرحله اول : در محور قرارگاه قدس (شمال كرخه كور) به دلیل هوشیاری دشمن و وجود استحكامات متعدد، پیشروی نیروها به سختی امكان پذیر بود و در این میان تنها تیپ های 43 بیت المقدس و 41 ثارالله موفق شدند از مواضع دشمن عبور كرده و منطقه ای در جنوب رودخانه كرخه كور را به عنوان سرپل تصرف كنند. عدم پوشش جناحین این یگان ها باعث شده بود كه فشار شدید دشمن برآن ها وارد شود.

در محور قرارگاه فتح، یگان های خودی ضمن عبور از رودخانه به سرعت خود را به جاده اهواز – خرمشهر رسانده و به ایجاد استحكامات و جلوگیری از نقل و انتقالات و تحركات دشمن در جاده مذكور پرداختند.

در محور قرارگاه نصر، به دلیل تاخیر در حركت و وجود با تلاق در كنار جاده اهواز – خرمشهر و هم چنین تمركز دشمن در شمال خرمشهر، نیروهای این قرارگاه نتوانستند به اهداف مورد نظر دست یافته و با قرارگاه فتح الحاق كنند.

الحاق كامل قرارگاه نصر با قرارگاه فتح و هم چنین تصرف اهداف مرحله اول قرارگاه قدس در دستور كار عملیات شب دوم قرار گرفت كه با انجام آن تا حدودی اهداف مورد نظر محقق شد، لیكن برخی رخنه ها همچنان باقی بود تا این كه سرانجام پس از 5 روز، جاده اهواز – خرمشهر از كیلومتر 68 تا كیلومتر 103 تثبیت و كلیه رخنه ها ترمیم شد.

مرحله دوم: در این مرحله آزاد سازی خرمشهر از دستور كار عملیات خارج و تصمیم گرفته شد كه قرارگاه های فتح و نصر از جاده اهواز – خرمشهر به سمت مرز پیشروی كنند و قرارگاه قدس نیز ماموریت یافت تا به صورت محدود برای تصرف سرپل در جنوب كرخه كور اقدام نماید و سپس آن را گسترش دهد.

عملیات در این مرحله در ساعت 22:30 روز 16/2/1361 آغاز شد. نیروهای قرارگاه فتح در همان ساعات اولیه به جاده مرزی رسیدند. یگان های قرارگاه نصر نیز با اندكی تاخیر و تحمل فشارهای دشمن، به مرز رسیده و با قرارگاه فتح الحاق كردند.

دشمن با مشاهده جهت پیشروی نیروهای ایران به طرف مرز، لشكر های 5 و 6 خود را به عقب كشاند. به نظر می رسید این عقب نشینی با دو هدف انجام شده باشد: یكی جلوگیری از محاصره و انهدام این لشكرها،  و دیگری تقویت هر چه بیشتر خطوط پدافندی بصره و خرمشهر.

در پی این عقب نشینی كه از ساعات اولیه روز 18/2/1361 آغاز شده بود، نیروهای قرارگاه قدس ضمن تعقیب نیروهای دشمن، تعدادی از آن ها را كه از قافله عقب مانده بودند، به اسارت خود درآوردند و در نتیجه جاده اهواز – خرمشهر (تا انتهای جنوب منطقه ای كه توسط قرارگاه نصر به عنوان سرپل تصرف شده بود) و نیز مناطقی همچون جفیر، پادگان حمید و هویزه آزاد شدند.

مرحله سوم: در این مرحله، قرارگاه نصر ماموریت یافت تا حركت خود را به سمت خرمشهر آغاز نماید. نیروهای عمل كننده كه متشكل از چهار تیپ مستقل سپاه پاسداران و دو تیپ ارتش بودند، در آخرین ساعات روز 19/2/1361 عملیات خود را آغاز كردند؛ اما به دلیل هوشیاری دشمن و تمركز نیرو در خطوط  پدافندی اش، نیروهای خودی در انجام ماموریت خود توفیق نیافتند. تكرار این عملیات در روز بعد نیز به شكست انجامید. به همین خاطر تصمیم گرفته شد تا برای انجام عملیات نهایی فرصت بیشتری به یگان ها داده شود. هم چنین مقرر شد دو تیپ المهدی (عج) و امام سجاد (ع) از قرارگاه فجر نیز در حركت بعدی استفاده شود.

 

مرحله چهارم عملیات

سرانجام  در ساعت 22:30 اول خرداد 1361 تلاش برای آزادی سازی خرمشهر با رمز «بسم الله القاسم الجبارین یا محمد بن عبدالله (ع)» آغاز شد در برابر تك سریع و غافلگیرانه، نیروهای عراقی دچار وحشت وسرگردانی شدید شدند و نتوانستند واكنش مهمی از خود نشان دهند و ارتباط یگان های دشمن با یكدیگر قطع شد. فرار افسران و درجه داران و سربازان عراقی از منطقه خرمشهر گویای از هم پاشیدگی سازمان یگان های دشمن بود.

در روز دوم خرداد نتیجه پیكار بسیار درخشان بود و قرارگاه كربلا به هدف خود كه احاطه كامل خرمشهر بود، رسید. تعداد اسرای عراقی در این روز از 2830 نفر تجاوز كرد و یگان هایی از دشمن كه در منطقه بین نهر عرایض و شلمچه مستقر بودند، به میزان زیاد منهدم شدند.

به وجود حضور گسترده هواپیماهای عراقی در آسمان منطقه، عقابان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش در پشتیبانی از یكان های رزمنده، در صحنه عملیات بیت المقدس حضوری فعال داشتند و با بمباران پل شناور عراقی ها بر روی شط العرب و مناطق تجمع آنان در آن سوی رودخانه، نقش ارزنده ای در آزاد سازی خرمشهر ایفا كردند.

در اواخر روز دوم خرداد، قرارگاه كربلا پس از بررسی آخرین وضعیت، تصمیم گرفت تا نیروها با ورود به شهر، آنرا از لوث وجود نیروهای عراقی پاك گردانند. و در سه بامداد روز سوم خرداد واحدهایی از رزمندگان ایران به آن سوی رودخانه وارد شدند.

از طرف دیگر جمعی از نیروهای عراقی با استفاده از تاریكی شب و قایق اقدام به فرار كردند كه تعدادی از این قایق ها توسط تكاوران نیروی دریایی هدف قرار گرفت و سرنشینان آن ها غرق شدند.

نیروهای عراقی از ساعت سه و پنجاه دقیقه بامداد تا نیم بعد ازظهر روز سوم خرداد از سمت شلمچه 3 بار اقدام به پاتك كردند و تلاش نمودند تا از طریق جاده شلمچه – خرمشهر حلقه محاصره خرمشهر را بشكنند، اما هر بار با پایداری و مقاومت دلاورانه رزمندگان ایرانی مواجه شدند و با دادن خساراتی عقب نشینی كردند.

در ساعت 11 صبح روز سوم خرداد در حالی كه درگیری شدیدی بین قوای ایرانی و نیروهای عراقی در شمال نهر خین جریان داشت و دشمن در فكر شكستن حلقه محاصره خرمشهر بود، رزمندگان ایرانی از جناح غرب و خیابان كشتارگاه وارد شهر شدند. ناحیه گمرك خرمشهر در كنار اروند اندكی مقاومت كرد كه آن هم به سرعت در هم شكسته شد.

 در ساعت 12 قوای ایران از سمت شمال و شرق وارد شهر شدند و نیروهای متجاوز بعثی كه 24 ساعت در محاصره كامل قرار داشتند، راهی جز اسارت یا فرار و یا كشته شدن نداشتند. بدین جهت واحدهای عراقی گروه گروه به اسارت رزمندگان اسلام در آمدند.

در ساعت 2 بعد از ظهر، خرمشهر به طور كامل آزاد شد و پرچم پر افتخار جمهوری اسلامی ایران برفراز «مسجد جامع» و پل تخریب شده خرمشهر به اهتزاز درآمد.

بدین ترتیب این شهر مقاوم كه پس از 35 روز پایداری و مقاومت در 4 آبان 1359 به اشغال دشمن درآمده بود، پس از 578 روز (19 ماه) اسارت، بار دیگر به آغوش گرم میهن اسلامی بازگشت و پیكره پاك آن از لوث وجود متجاوزان تطهیر گردید.

رزمندگان اسلام در اولین اقدام خود پس از آزاد سازی شهر، نماز شكر را در مسجد جامع خرمشهر اقامه كردند. خبر آزاد سازی خرمشهر به سرعت در همه جا طنین افكند و ملت ایران اسلامی را كه مدت ها در آرزوی شنیدن چنین خبر مسرت بخشی بودند، غرق در شادی و سرور كرد. مردم به خیابان ها ریختند و با پخش شیرینی به جشن و شادی پرداختند. در پایان آن روز امت شهید پرور ایران با حضور در مساجد، نماز شكر به جای آورده و با فرا رسیدن شب به یمن پیروزی حق بر باطل بر پشت بام ها ندای الله اكبر سردادند.

 

نتایج

-     طی عملیات بیت المقدس 5038 كیلومتر مربع از اراضی اشغال شده از جمله شهرهای خرمشهر و هویزه و نیز پادگان حمید و جاده اهواز – خرمشهر آزاد شدند. علاوه بر این شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد از تیررس توپخانه دشمن خارج گردیدند. هم چنین 180 كیلومتر از خط مرزی تامین شد.

-         با فتح خرمشهر، برتری نظامی ایران بر عراق مورد تایید كارشناسان و تحلیل گران نظامی قرار گرفت.

-         فتح خرمشهر موجب انفعال ارتش عراق شد؛ به گونه ای كه نظامیان عراقی تا مدت زیادی نتوانستند از لاك دفاعی خارج شوند.

-         عملیات بیت المقدس موجب شد تا كشورهای عرب منطقه به تقویت مالی و نظامی عراق مبادرت ورزند.

-         طی این عملیات حدود نوزده هزار تن از نیروهای دشمن به اسارت درآمده و بالغ بر شانزده هزار تن كشته و زخمی شدند.

 

میزان انهدام یگان های دشمن

لشگر 3 زرهی و لشگرهای 11 و 15 پیاده: 80 درصد.

لشگرهای 9 و 10 زرهی: 50 درصد.

لشگر 7 پیاده: 40 درصد.

لشگر 5 مكانیزه و لشگرهای 6 و 12 زرهی: 20 درصد.

تیپ های 9، 10 و 20 گارد مرزی: 100 درصد.

تیپ 109 پیاده: 60 درصد.

تیپ های 601، 602، 416، 419 پیاده: 50 درصد.

تیپ های 31، 32 و 33 نیروهای مخصوص به میزان زیاد.

عملیات بیت المقدس از نگاه رسانه های جهان

نگاهی به اخبار و گزارش های منعكس شده از خبرگزاری ها، شبكه های مختلف تلویزیونی مطبوعات معتبر جهان درباره عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر نشان می دهد با وجود نگاه جانبدارانه و جهت دار در ارسال اخبار و اطلاعات یومیه در این باره جملگی این رسانه ها زبان اعتراف گشوده و با بهت و حیرت به شكست نیروهای عراقی در این عملیات اذعان كرده اند مطلب ذیل كه با تلاش روابط عمومی سازمان حفظ نشر آثار و ارزش های دفاع مقدس سپاه پاسداران تهیه شده نگاهی دارد به اخبار و مواضع رسانه های جهان پس از آزادسازی خرمشهر.
عملیات پیروز بیت المقدس كه منجر به آزادسازی خرمشهر پس از ۵۷۵ روزگردید، ضربه اساسی و تعیین كننده ای بر پیكر دشمن وارد ساخت و تمامی معادلات، و ذهنیت هایی را كه درمورد توانایی و قابلیت های نظامی ایران وجود داشت، تغییر داد. بسیاری از كارشناسان نظامی تحلیل گران رسانه های خارجی، در برابر سرعت عمل و ویژگی های عملیاتی نیروهای ایرانی به هنگام فتح خرمشهر، غافلگیر، مبهوت و شگفت زده شدند.
رادیو دولتی انگلیس كه در شامگاه نهم اردیبهشت ۱۳۶۱ اعلام می كرد: «چنانچه ایرانیان درصدد بازپس گرفتن خرمشهر برآیند، سخت ترین» گردو «را برای شكستن برگزیده اند.» سرانجام ناچار شد سكوت خود را بكشند و طی گفتاری در روز پنجم خرداد ماه سال ۶۱ یعنی دو روز پس از آزادسازی خرمشهر توسط رزمندگان اسلام حیرت زده اعلام كند: «از زمانی كه خبرنگاران غربی از نیروهای عراقی در خرمشهر دیدن كرده و از روحیه خوب آنها گزارش داده اند، بیش از سه یا چهار روز نمی گذرد كه ناگهان همه شهر از دست عراقی ها بیرون كشیده شد.»
در ساعت ۱۰:۵۵ دقیقه بامداد چهارشنبه، چهارم خرداد ۶۱ خبرگزاری های بین المللی، در گزارش هایی كه با عنوان «بسیار مهم» از بغداد به سراسر جهان مخابره كرد برای نخستین بار ضمن استناد به بیانیه نظامی بغداد اعلام داشتند كه عراق «تلویحا به شكست خود اعتراف كرده است. به نوشته وزیر خارجه وقت جمهوری اسلامی ایران، خبرگزاری رسمی عراق _ آی.ان. ۱ _ طی یك اطلاعیه كوتاه ضمن آن كه از خرمشهر با عنوان» بندر خرمشهر «نام برد، اعلام كرد: سخنگوی ارتش عراق اعلام كرده است بندر خرمشهر را ترك كرده و تا مرزهای بین المللی عقب نشینی كرده اند. این خبرگزاری افزود كه عقب نشینی نیروهای عراقی، از روز یكشنبه اول خرداد ۱۳۶۱ آغاز شده است.»
همین اطلاعیه تلكس بین المللی خبرگزاری عراق، عصر روز چهارم خرداد ۱۳۶۱ به صورت دیگری از سوی رادیو صوت الجماهیر بغداد به اطلاع افكار عمومی عراق رسانده شد: «یك سخنگوی ارتش عراق اعلام كرده است كه نیروهای پیروزمند قادسیه صدام پس از آن كه تمامی حمله های قوای دشمن منحوس و نژادپرست فارس را در مناطق الخفاجیه (سوسنگرد) و الاهواز (اهواز) با اقتدار كامل دفع كردند... صبح روز ۲۴/۵/۱۹۸۲ (۳/۳/۱۳۶۱) در یك جابه جایی تحسین برانگیز، عقب نشینی تاكتیكی(!) خود را از جبهه معمره (خرمشهر) با موفقیت كامل انجام داده اند.
این دعاوی درست در شرایطی از رادیوی دولتی بغداد پخش می شد كه خبرگزاری آمریكایی» یونایتدپرس «در ساعت بیست وچهار و بیست ودو دقیقه همان روز، در گزارش ارسالی خود از بیروت، سربازان عراقی را در حال فرار توصیف كرده و نوشت:» ... سربازان در حال فرار عراق، سرگرم گریختن از خرمشهر و مناطق اشغالی هستند «. پس از پخش گزارش های مستند و خبری و تصاویر تهیه شده از جبهه خرمشهر توسط رسانه های ایران و خارجی كه در آنها شكست نیروهای عراقی در قالب صفوف هزاران نفره اسرا و انبوه ادوات و تجهیزات منهدم شده یا به غنیمت درآمده دشمن، به گویاترین وجهی به نمایش درآمد، دیگر حتی كشورهای جنوب خلیج فارس نیز كه همواره از صدام حمایت می كردند، اكنون به واهی بودن دعاوی حكام بغداد اذعان داشتند. از طرف دیگر رژیم عراق برای فریب افكار عمومی و سرپوش گذاشتن بر شكست های بیت المقدس، اقدام به اعطای» مدال شجاعت «،» نشان لیاقت «و نشان» رافدین «به تعدادی از فرماندهان خود كرد. رادیو دولتی صدای امریكا پس از پنج شبانه روز سكوت و امتناع از انعكاس خبر فتح خرمشهر توسط نیروهای ایران، سرانجام در» گزارش ویژه «هشتم خرداد ماه سال ۱۳۶۱ خود می گوید:» با وجود مشكلات تداركاتی، ناآرامی های ناشی از انقلاب و كاهش تدریجی قدرت عملیات نیروهای هوایی ایران، ماشین نظامی ایران به گونه ای اعجاب آور عمل كرد.
روزنامه  گاردین چاپ انگلستان درباره سقوط فتح خرمشهر می نویسد: «سقوط خرمشهر یعنی سقوط آخرین و مهم ترین افتخار جنگی عراق كه ایرانی ها با بازپس گرفتن آن، این برگ برنده را كه به وسیله آن عراق می كوشید ایران را به پای میز مذاكره بكشاند، از دست بغداد ربودند.»
همچنین وزیر امور خارجه آمریكا «الكساندر هیگ» رسما در شورای امور خاورمیانه وزارت خارجه شان می گوید: «پیروزی های اخیر ایران در جنگ با عراق برای آمریكا نگران كننده است و منافع غرب خصوصا آمریكا را در منطقه به خطر انداخته است.»

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 9:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1391/02/18

آشنای قدیمی

زندگینامه سرلشکر شهید حسن آبشناسان

مقدمه:

شهيد بزرگوار در سال 1315 در تهران در خانواده اى مذهبى چشم به جهان گشودند. در دوران طفوليت و نوجوانى با اسلام و احكام نورانى آن آشنا شده و با قرآن مجيد و نهج البلاغه انس و خويى پيدا كرد و در حد توان تكاليف شرعى خود را انجام مى دادند. پس از طى دوره متوسطه و كسب ديپلم در سال 1336 به دانشگاه افسرى وارد و در سال 1339 با درجه ستوان دومى فارغ التحصيل شده  و دوره مقدماتى را در سال 1340 به پايان رساندند.

اولين دوره رنجر را كه در ايران تشكيل شد طى نموده و در سال 1356 دوره هاى عالى ستاد فرماندهى را طى نموده و در اين ميان نيز دوره هاى چتر بازى و تكاورى را در داخل و خارج از كشور طى كرد.

پس از پيروزى انقلاب اسلامى با توجه به زمينه عالى اسلامى جنگ هاى چريكى را به برادران بسيجى و سپاهى ارتشيان همرزم خود آموزش داده كه در كردستان قبل از جنگ تحميلى  و در تمام مناطق عملياتى بعد از جنگ بسيارى از شاگردان با اخلاص ايشان با ايثارگرى هاى بسيار زياد خود افتخار آفريده و به دشمن كافر بعثى فهماندند  كه در اين مملكت جاى تاخت و تاز آنها نيست. وى از اولين روزهاى جنگ تحميلى به منطقه جنوب اعزام شد و موفقيت هاى بسيارى در جنگ هاى نامنظم كسب و اولين اسراى عراقى را به اسارت گرفت. چندى بعد در عملياتى از ناحيه كتف مجروح شد ولى براى مداوا در بهدارى توقف نكرد و از آن به بعد اهالى دشت عباس به وى لقب شهيد صحرا را دادند. ايشان بعلت همين فداكارى و زحمت ها به فرماندهى قرارگاه حمزه سيد الشهدا منصوب گرديد و با اتحاد صميمانه ارتش و سپاه به پيروزى هاى چشمگيرى نائل شد كه پيام تاريخى امام براى رزمندگان قرارگاه را در پى داشت. آخرين سمت آن شهيد بزرگوار فرماندهى لشكر 23 نيروى مخصوص بود كه قريب به 4 ماه طول كشيد.

 همسر شهيد مى گويد...

ايشان از سال 1359 و در روزهاى جنگ در جبهه بودند. در دزفول و دشت عباس و عين خوش بيشتر در عمليات نامنظم شركت مى كردند. بعد از مدتى به جبهه هاى غرب رفتند. فرمانده قرارگاه حمزه سيدالشهدا بودند و در عمليات والفجر 2 كه طراحى عمليات از خود ايشان بود شركت داشتند و آخرين سمت ايشان فرمانده لشكر نيروى مخصوص بود كه عمليات را انجام دادند و در اواخر اين عمليات بود كه خداوند او را بسوى خودش برد.

با اينكه كاملا اطمينان داشتم كه روزى مى رسد كه ايشان به اين مقام بزرگ مى رسند ولى در آن روز انتظار اين خبر را نداشتم، چون شب قبل خواب ديده بودم كه ايشان آمده اند و خواب هاى خوبى از ايشان ديده بودم. ايشان براى مرخصى آمده بودند كه دوباره ايشان را در جبهه مى خواهند و يك روز بعد از شهادتش من در مدرسه بودم كه به من خبر را دادند و متوجه شدم كه همسرم شهيد شده است.

در مورد خصوصيات اخلاقى اين شهيد بزرگوار فقط چند كلمه صحبت مى كنم، روى يكى از دفترچه هاى يادداشت خودش كه براى ما آوردند خواندم كه نوشته بود « در ميدان نبرد علاوه بر دانش و معلومات، جسارت ها و لياقت ها و ابتكارات در فرماندهى لازم است » و واقعا اين صفات فرماندهى را ايشان داشتند و كاملا به آن عمل مى كردند و در قسمت ديگر نوشته بودند كه « مرگ با افتخار بر زندگى ننگين ترجيح دارد، هرگز در اين دنيا هراس نداشته باشيد » و تمامى اين نوشته ها را از سخنان حضرت على (ع) و ائمه اطهار مى نوشتند. حتى طرح ها و نقشه هاى جنگى همه از روى آيه هاى قرآن بود كه اين را من مطمئن هستم. و اما بعد از شهادتشان از خداوند مى خواهم كه راهش را به همان طريقى كه بود ادامه دهيم، يعنى عمل نه فقط حرف زدن، و فقط طى نمودن اين راه است كه به ما التيام مى بخشد. نبودنش همه را ناراحت مى كند حتى ملت ايران را چون واقعا مثمر ثمر بود. شهادتش چون مى دانيم چه معناى دارد و در كجا هست و انشالله بايد شفاعت ما را هم بكند.

 از زبان مادر شهيد:

پسر من خيلى خوب و مهربان و با خدا بود و يادم هست از بچه گى علاقه شديدى به اسلام و اجراى دستورات الهى داشت و نماز مى خواند و روزه مى گرفت و به ديگران كمك مى كرد و هميشه قرآن مى خواند و از بچه گى هميشه پرچمدار اسلام بود و هر كجا كه روضه خوانى بود، سينه زنى بود اول او بود و هميشه به او مى گفتم مادر جان پرچمدارى خطرناك است. ولى او مى گفت: مادر خدا نگهدار من است. در عمليات مختلفى شركت كرد و واقعا هم خدا نگهدار او بود تا اين كه اواخر كه به آرزوى خودش رسيد و پيامم به مادران شهيد اين است كه اگر فرزندانشان شهيد شده اند ناراحت نباشند، بخاطر خدا بايد صبر كنيم، بچه هاى ما شهيد هستند و ما بخاطر خدا آنها را داده ايم، نبايد ناراحت باشيم و بايد صبر كنيم.

 فرزند از پدر مى گويد:

در مورد آن مسائلى كه  از اول ما خودمان را شناختيم و كم كم به اخلاق بارز و نيكوى ايشان پى برديم صحبت كنم و در مورد مسائل مختلفى كه هميشه به من مى گفتند و همچنين از جمله نوشته هايى كه در يادداشتها بر ايمان از او باقى مانده است. پدرم اولين دوره رنجر را در ايران ديده بودند و كليه دوره هاى رزمى را با موفقيت به پايان رسانده بودند با اين حال تمام كتابهائى  را كه در مورد جنگ بود مطالعه كرده بودند حتى جنگ هاى ساير كشورها را بخصوص تاريخ جنگ هاى صدر اسلام را هميشه مطالعه مى كردند و از فرامين و صحبت هاى پيامبر اكرم (ص) و حضرت على (ع) در جنگ ها درس مى گرفتند و رشته خود ايشان جنگ هاى نامنظم بود . متخصص در عمليات كوهستان بودند و از شروع جنگ در جبهه جنوب و سپس به جبهه هاى غرب رفتند و در پاك سازى هاى زيادى با شهيد بروجردى همراه بودند بطورى كه با شهيد بروجردى پيمان اخوت و برادرى بسته بودند و شهادت شهيد بروجردى اثر زيادى روى پدرم گذاشته بود.

 سخنانى از دوست همسنگر در مورد شهيد:

بعد از يكى دو هفته كه با تمام وسايل انفرادى ما از اينجا به آنجا مى بردند ما از دست ايشان عصبانى شده اما بعدها ما با طرز رفتار و مرام ايشان خوى و انس گرفتيم و ايشان عدالت را با زير دستان خود به نحو احسن رعايت مى نموند. و بعدها كه ما اين شخصيت را شناختيم بيشتر و بيشتر به او علاقه پيدا كرديم.

ايشان نظم خواصى چه در حيطه نظامى و چه در حيطه شخصى داشتند و اين نظم زبانزد هر زمان او بود. ما به خانه ايشان رفته بوديم ديديم تمامى برنامه هاى درسى فرزندان ايشان را از روى نهج البلاغه و قرآن تنظيم كرده بود. امير آبشناسان به خواندن نماز شب در منطقه عملياتى هم مقيد بودند و قرآن زياد تلاوت مى كردند و هيچگاه در انظار نمى گفتند كه قرآن مى خوانم.

من ابتدا ايشان را نمى شناختم و مى گفتم كه اين پيرمرد كيست كه ما بايد با او به عمليات برويم و چون مى ديدم كه ايشان براى انقلاب زياد زحمت مى كشند به ايشان علاقمند شدم. امير بعضى از افراد را جذب مى كردند و عده اى را كه مضر مى ديدند دفع مى كردند. وقتى به شهادت رسيدند پدرم خبر شهادت امير را به من دادند . گفتند: « محمد حسن يتيم شدى ».

 خاطرات دوستان:

امير آراسته شبى را بخاطر دارد كه شهيد آبشناسان خاضعانه از اينكه خداوند قادر و توانا او را در انجام عمليات هاى متعدد دشمن شكن به پيروزى رساند، به درگاه احديت شكرگذارى مى نمايد و خاشعانه از خداوند مى خواهد كه او را به جوار خويش فرا خواند تا اينكه فرداى همان شب يعنى در تاريخ 8/7/64 حضرت بارى تعالى دعاى بنده خاص خود را اجابت كرد و او به لقاءالله پيوست.

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1391/02/09

پادگان ابوذر یا دوکوهه غرب؟

نمی دانم چرا یاد دوکوهة غرب افتادم! پادگان ابوذر. شاید دلیلش غربت آن پادگان نزد افکار عمومی باشد... درست به مانند نسل غریب جبهه ها.

پادگان ابوذر در ضلع شرقی دشت سر پل ذهاب قرار دارد. می گویند: پادگان ابوذر در حدود سال های 44 تا 47 ساخته شده و در اختیار تیپ 3 شاهین از لشگر 81 زرهی کرمانشاه قرار گرفت. این پادگان به پادگان شاهین و سرپل ذهاب نیز شهرت دارد. ساختمان های 5 طبقه پادگان به صورت دوقلو ساخته شده است. درست به مانند پادگان دوکوهه در جنوب.

در روزهای آغازین جنگ، این پادگان شاهد صحنه های زیبایی از رشادت و پایمردی بود. پادگان ابوذر بر خلاف پادگان دو کوهه در جنوب، بر بدن خود تیر و ترکش های بسیاری را به یادگار دارد و خود از نزدیک شاهد رزم بی امان بزرگ مردان عاشق بوده است. در روزهای آغازین جنگ، نیروهای ارتش بعث همزمان با حرکت به سوی قصرشیرین و محاصره آن، از بخشی از حوزه سرزمینی این شهرستان گذشته بودند. به استناد بند یکم اطلاعیه شمارة 54 ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، در منطقه باویسی ارتش عراق با نیروهای زرهی چند بار به داخل خاک ایران نفوذ کرده و قصد قطع ارتباط سرپل ذهاب و قصر شیرین را داشته است که تا سوم مهرماه (1359) موفق به این کار نشده است. پس از درهم شکستن خطوط اول نبرد و گذر از باویسی و گردنو که از مدت ها قبل و همزمان با آغاز تحرکات و تجاوزات مرزی در مرز شهرستان قصرشیرین، این منطقه نیز همواره دستخوش ناامنی و دست اندازی دشمن گردیده بود، تانک های دشمن دشت ذهاب را در نوردیده و راه سر پل را در پیش گرفتند، اما در مسیر با مقاومت های سرسختانه نیروهای بومی منطقه مواجه شدندکه یکی از کانون های مقاومت در روستای زرین جوب و سه راهی آن شکل گرفت. از چند روز قبل، کسانی که قدرت برداشتن سلاح داشته اند به سپاه پاسداران مراجعه و خواهان مسلح شدن بودند که پاسداران انقلا ب با آغوش باز آنها را پذیرفته و در حد وسع و توان مسلح می نمایند. هسته های مقاومت مردمی در سر پل ذهاب آماده دفاعی جانانه شده بودند.

ارتش دشمن فاصله خود را با شهر کمتر می کند و این موضوع نشان می دهد که مقاومت ها در روستاها و دشت هموار اطراف سرپل ذهاب در هم شکسته شده و تدبیر آن است که بیشترین توان برای دفاع از جلوگیری از سقوط شهر به کار گرفته شود. ارتش بعث عراق سودای اشغال سرپل ذهاب را در سرداشت. غافل از آن که در دشتی نسبتاً باز قرارگرفته و موقعیت جغرافیایی منطقه به او اجازه محاصره این شهر را نمی دهد و از همه مهمتر مدافعان این شهر از آمادگی خوب تری برخوردار بوده و جنگنده های نیروی هوایی و تیزپروازان هوانیروز نیز برای پشتیبانی مدافعان شهر از فضا و قدرت مانور بهتری برخوردار بودند.

نیروهای پیاده تحت حمایت وسیع و همه جانبه یگان های زرهی ارتش عراق، روستاهای دشت ذهاب را پشت سرنهاده و راه سرپل را در پیش گرفتند و سربازان اشغالگر برای نیل به مقصود به دو شاخه تقسیم شدند: یک دسته راه سرابگرم را در پیش گرفتند و گروه دیگر در محور شهرک قره بلاغ درگیر شدند. در شهرک قره بلاغ و پل داداش خان نبردی سخت در جریان است. دشمن فشار نظامی خود را در محور شهرک قره بلاغ به سرپل افزایش داده تا شهر را تصرف نماید. در صورت تحقق این موضوع، طبیعتاً روحیه مدافعان سایر محورها وحتی جبهه گیلان غرب تضعیف خواهد شد. اشغالگران به شهر وارد می شوند؛ منتهی فقط در خیابان اصلی توان و قدرت حرکت دارند. زیرا کوچه ها و خیابان های دیگر شهر در دست مدافعان است. مقر سپاه پاسداران هدف شلیک گلوله مستقیم تانک قرار می گیرد. رزمندگان شجاع از چند طرف تانک ها و نیروهای دشمن را مورد حمله قرار داده و فرماندهان بعثی که خود را در محاصره می بینند، خیلی زود مجبور به صدور فرمان عقب نشینی می گردند. چنین شد که متجاوزان ساعاتی بیش توان حضور در سر پل ذهاب را نیافتند و دیری نپایید که مدافعان شهر با فداکاری و از خودگذشتگی، ارتش تا دندان مسلح بعث را به عقب نشینی تا پارک فلاحت در حاشیه شهر وادار نمودند.

در همان زمانی که در این محور جنگ به شدت ادامه داشت، در محور دیگر، یعنی سرابگرم، پل داداش خان نیز درگیری سختی در جریان است و مدافعان در تلاش اند تا ضمن جلوگیری از پیشروی متجاوزان به طرف شهر و همچنین دستیابی به ارتفاعات مهم و استراتژیک دانه خشک، آنان را مجبور به عقب نشینی کنند و چنین نیز کردند و تانک ها و نفربرها و نیروهای پیاده در منطقه ریخک و آب باریک موضع گرفتند. در این پیکارها عقابان تیرپروازی چون شهید شیرودی و همچنین علاوه بر مدافعان مردمی و بچه های سپاه، رزمندگان تیپ 3 زرهی ابوذر رشادت و از خودگذشتگی را به اوج رسانیده و نقشی بی بدیل ایفا کردند. در صورتی که ارتفاعات دانه خشک توسط ارتش عراق تصرف می شد، موقعیت پادگان ابوذرکه مقر تیپ 3 زرهی لشکر 81 کرمانشاه است در دید و تیر مستقیم متجاوزان و در نهایت در خطر حتمی سقوط قرار می گرفت. بنابراین با درایت فرماندهان جنگ و رشادت مدافعان، صحنه پیکار به خارج از شهر منتقل گردید. نیروهای آرپی جی زن و تیز پروازان هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران، تانک های ارتش بعث را مورد هدف قرار داده و آنها را یکی پس از دیگری منهدم و به آتش کشیدند.

فرماندهان بعث که نیروهای تحت امرشان را با خیال راحت به منطقه گسیل داشته بودند و چنین وضعیتی را پیش بینی نمی کردند، در کمال ناباوری شاهد انهدام ادوات زرهی و کشته شدن نیروهای پیاده خود بودند. نبرد سخت تن با تانک به اوج خود رسیده بود. سربازان تا دندان مسلح ارتش بعث توان مقابله با اراده و مقاومت مدافعان سر پل ذهاب را نداشتند و راهی جز عقب نشینی برای شان باقی نمانده بود. ارتش عراق به دومین ناکامی خود تن در داد و به طرف شهرک زراعی و سپس شهرک المهدی(عج) عقب نشست. اما قوای اسلام به این مقدار بسنده نکرده و درصدد بودند تا فاصله متجاوزین را با شهر بیشتر نمایند و لذا به نبرد ادامه داده و ارتش بعث برای سومین بار مجبور به عقب نشینی به سمت ارتفاعات قلاویز شد. ارتش عراق از محل ارتفاعات، مناطق مختلف شهر را زیر آتش سنگین توپخانه قرار دادند. رزمندگان اسلام با کمترین امکانات و بدون هیچ پشتوانه ای در شهرک المهدی (عج) یعنی درست در چند صدمتری دشمنی که از نظر نظامی به پیشرفته ترین سلاح ها و از نظر لجستیکی و تدارکات در اوج آمادگی رزمی به سر می برد، مستقر گردیده و پیشروی دشمن را سدکردند. نیروهای اشغالگر از روز چهارم تا دوازدهم مهرماه سال 59 چندین مرتبه به قصد تصرف و اشغال شهر سرپل ذهاب با پشتیبانی همه جانبه توپخانه و خمپاره انداز و نیروی هوایی اقدام به عملیات نظامی نمود، اما هر بار ایستادگی و پایمردی جانانه مدافعان شهر، آنان را وادار به پذیرش ناکامی و عقب نشینی کرد. مدافعان سرپل ذهاب در هفتم مهر ماه با حمایت نیروی هوایی و هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران حمله ای به منظور خارج نمودن ارتفاعات قراویز و همچنین حرکت به سوی قصرشیرین و آزاد سازی این شهر را آغاز کردند که به دلیل قرار گرفتن متجاوزان در نقاط استراتژیک وارتفاعات و همچنین در اختیار داشتن صدها تانک و نفربر و ده ها گردان پیاده، موفق به این کار نشدند.

علی رغم پایمردی و رشادتی که فرزندان برومند سر پل ذهاب در جلوگیری از سقوط شهرشان و همچنین عقب راندن دشمن به خرج دادند، اما نباید فراموش کنیم که هم از محور قلاویز و هم از ارتفاعات بازی دراز، شهر سرپل ذهاب و دشت های قلعه شاهین، به شیوه و پاطاق زیر دید و تیر مستقیم دشمن قرارگرفت و این موضوع تا زمان عقب نشینی آنان در خرداد ماه سال 61 ادامه یافت و خسارات فراوانی بر اماکن مسکونی، باغات و کشتزارهای مردم منطقه وارد آمد.

برای پی بردن به وضعیت بحرانی آن مقطع و میزان حملات و آتش پرحجم دشمن، یک نمونه گزارش روزنامه های بیستم مهر ماه سال 59 ذکر می شود. بر اساس این گزارش در هر دقیقه 15 گلوله توپ دشمن بر شهر سرپل ذهاب و حومه فرود می آید؛ یعنی در هر ساعت نه صد گلوله به سوی محله های مختلف شهر و اطراف آن شلیک گردیده است. آنان که در معرکه های آتش و خون حضور داشته اند نیک می دانند که انفجار نه صد توپ در یک ساعت یعنی چه و چه غوغا و آتشی برپا می کند. واقعاً دل شیر و مرد میدان می خواهد تا در این گونه آوردگاه ها که تیر و ترکش و دود و آتش زمین و آسمان را پوشانیده، محکم و استوار پایداری کرد؛ اما فرزندان این مرز و بوم با تکیه بر سلاح ایمان و شهادت، حتی توپ ها و تانک ها را نیز خسته و ناکارآمد نمودند. فشار نظامی و حملات توپخانه ای و بمباران ها چنان شدت یافت که ماندن غیر نظامیان در شهر سرپل ذهاب به هیچ وجه صلاح نبود و مردم خانه و کاشانه خود را رها نمودند و اموال آنان چه در منازل و چه مغازه ها بلاصاحب رها گردید و بسیاری از آنها طعمه حریق و انهدام ناشی از فرود توپ ها و بمب ها شد.

بچه های فداکار سرپل ذهاب به هنگام دفاع در روزهای آغازین جنگ و ماه ها و سال های بعد، کاملا در دشت باز قرار داشتند و دشمن در ارتفاعات موضع گرفته و مستقر بود. در چنین موقعیتی دفاع نمودن ایستادگی در برابر دشمن کاری بزرگ و مثال زدنی است که مدافعان سلحشور سرپل ذهاب (سپاه تیپ 3 ابوذر، نیروهای رزمنده مردمی، بچه های ژاندارمری) آن را به بهترین وجه ممکن انجام دادند و هرگز اجازه نفوذ دشمن به دژ دفاعی خویش را ندادند.

گروه های متعددی در روزهای اولیه جنگ در پادگان ابوذر شکل گرفتند و ضربات مکرری بر پیکر نیروهای بعثی وارد آوردند. از دشت ذهاب و کوره موش تا بان سیران و تنگ حاجیان و قراویز و ارتفاعات بازی دراز و افشارآباد (فتی افشار) تا ارتفاعات دانه خشک و... صحنه حضور رزمندگان گیلان غربی، سرپل ذهابی و قصر شیرینی و نبرد آنان با نیروهای دشمن بود. این مقاومت ها باعث گردید تا خطوط جبهه تثبیت و به مرور زمینه حملات برنامه ریزی شده رزمندگان جان بر کف فراهم گردد.

پادگان ابوذر شاهد بیشترین رشادت ها بود! زیرا خود از نزدیک شاهد تمام ماجرا ها بود. هنوز هم پادگان ابوذر با همان تن زخمی برقرار است و همچون نسلش غریب!

برای رفتن به پادگان ابوذر باید از تنگه مرصاد به سمت اسلام آباد رفت و از آنجا به کرند و پس از تنگه پاتاق، حدود بیست کیلومتر مانده به شهر سرپل ذهاب، به پادگان می رسی؛ هرچند که دیگر این روزها به پادگان شبیه نیست، بلکه بیشتر به بنایی زخمی می ماند که از گوشه گوشه آن مظلومیت می بارد.

پادگان ابوذر هنوز هم به مانند نسل واقعی جنگ در مظلومیت به سر می برد.

در روزهای آغازین جنگ، این پادگان شاهد صحنه های زیبایی از رشادت و پایمردی بود. پادگان ابوذر بر خلاف پادگان دو کوهه در جنوب، بر بدن خود تیر و ترکش های بسیاری را به یادگار دارد و خود از نزدیک شاهد رزم بی امان بزرگ مردان عاشق بوده است.

گروه های متعددی در روزهای اولیه جنگ در پادگان ابوذر شکل گرفتند و ضربات مکرری بر پیکر نیروهای بعثی وارد آوردند. از دشت ذهاب و کوره موش تا بان سیران و تنگ حاجیان و قراویز و ارتفاعات بازی دراز و افشارآباد (فتی افشار) تا ارتفاعات دانه خشک و... صحنه حضور رزمندگان گیلان غربی، سرپل ذهابی و قصر شیرینی و نبرد آنان با نیروهای دشمن بود.

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 13:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1391/02/04

آسمان دلتنگ است ...

چقدر اینجا که تو هستی آسمان دلتنگ است ...

*

میدان صبحگاه صبحگاهان سرود تو را سر میدهد ...

*

حمزه و کمیل و میثم به امید آمدنت

 تمام تاریخ را به نظاره نشسته اند ...

*

و چقدر نگاه دوکوهه بی تو بی رنگ است ...

***

(به یاد سردار دلها جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان) 

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 8:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1391/01/23

اهل کجایی؟ دولاب؟

به یاد شهید علی اصغر وصالی

 

نام : علي اصغر وصالي تهراني فرد
تولد: 1329
شهادت: آبان 1359

 

 اهل کجايي؟ دولاب؟

حتماً خيلي از شماها مثل من وقتي اسم «دولاب» را مي شنويد، ياد «حاج اسماعيل دولابي» همان عارف بزرگ مي افتيد. البته دولاب که يک محله خيلي قديمي و باستاني در شمال شهر ري است، مردان نامدار، کم ندارد؛ مشاهير بزرگي مثل «احمد حماد دولابي» محدث و عالم قرن دوم هجري قمري، «ابوبشير دولابي»، «ملاعلي اصغر»، «ملا محمد تقي» و «آقا شيخ علي» از مجتهدان قرن اخير و ...
بالاخره اين که اين منطقه، دارالمؤمنين تهران است و اهالي اش مردماني متدين و مبارز بوده اند و هستند. توي همين دوره معاصر، فعاليت جمعيت فدائيان اسلام و مبارازات شهيد آيت الله سعيدي هم توي اين منطقه بوده است. منطقه دولاب، صدها شهيد هم در طول هشت سال دفاع مقدس داده است. کساني مثل شهيد «ابراهيم هادي» که درباره اش کتاب «سلام بر ابراهيم» را نوشته اند، شهيد «حميد توتوني دولابي»، شهيد «جواد صراف» که يکي از فرماندهان خط شکن گردان «شهادت» لشکر 27 محمد رسول الله بوده است و شهيد «علي اصغر وصالي تهراني فرد»، فرمانده شجاع گروه «دستمال سرخ ها».
راستش شهيد علي اصغر وصالي تهراني فرد، که به اصغر وصالي معروف شده بود، آدم خيلي عجيبي بود. بچه خيابان شيوا و کرمان و منطقه دولاب بود. قدي کوتاه داشت و ريز نقش بود؛ اما قلبي بزرگ داشت و يک دنيا جگر.


اصغر طعم زندان چشيده و از مبارزان قديم انقلاب بود. در جريان انقلاب، چون در چاپخانه کار مي کرد، اعلاميه هاي حضرت امام (رحمه الله) را منتشر کرد. عضو سازمان مجاهدين خلق شد و توانست به سختي از ايران خارج شده و دوره هاي چريکي را در ميان مبارزان فلسطيني بگذراند. بعد به ايران آمد و زندگي مخفي خود را شروع کرد تا اين که بازداشت شد.
اول به اعدام و بعد با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوم شد؛ ولي بعدها حکم تغيير کرد و دوازده سال زندان برايش بريدند. در اواخر سال 56 هم بعد ز پنج سال و نيم حبس، از زندان آزاد شد.
در همان زندان بود که سازمان مجاهدين را خوب شناخت و راهش را جدا کرد. مي گفتند در زندان اوين يک بار با مسعود رجوي سرشاخ شد و با کله رفت توي صورت مسعود رجوي. بالاخره اصغر، پهلوان زورخانه اي بود و در قديم نوچه زورخنه «کريم سياه». پدرش هم قهرمان و استاد چرخ بود و معروف به «حسن چرخي»؛ کلي توفيرش بود با يک بچه سوسول مرفه که فقط خوب ادا در مي آورد و خوب شعار مي داد.

نقش ضد انقلابي ها را بريد

با پيروزي انقلاب، انتظامات زندان قصر را تشکيل داد و در سال 59 وارد سپاه شد. از بنيان گذاران اصلي بخش اطلاعات سپاه بود و مدتي هم فرماندهي بخش اطلاعات خارجي سپاه را به عهده گرفت. ولي از آن جايي که روحيه اش با امور اداري و ستادي سازگار نبود، مسئوليتش را در ستاد کل سپاه رها کرد و وارد مبارزه مستقيم با ضد انقلاب ها شد که توي شهرها آشوب به پا کرده بودند.
اصغر در واقعه گنبد، دمار از روزگار منافقين درآورد، بعد هم در وقايع کردستان و غائله پاوه. سران ضد انقلاب او را خوب مي شناختند؛ از همان زندان شاه. کم حرف مي زد و بيش تر مرد عمل بود. آدم تيز هوش، زرنگ و ورزيده اي بود.
او و محمد بروجردي، در کردستان اسم در کرده بودند و نفس ضد انقلاب ها را گرفته بودند. ضد انقلاب ها که پاوه را محاصره کرده بودند، گفته بودند: آي مردم، آي پاسدارهاي بومي، ما با شما هيچ کاري نداريم. طرف حساب ما چمران و اصغر وصالي و پاسدارها هستند. ما سر اين ها را مي خواهيم.
اصغر با نيروهايش توي آن درگيري حسابي گل کاشتند. چند تا از نيروهايش هم شهيد و مجروح شدند.
محمدرضا مرادي از همرزمان اصغر، تعريف مي کرد که او يک تنه، جاي پانزده نفر مي دويد و از نقاط مختلف تيراندازي مي کرد تا تعداد نيروها را در چشم دشمن زياد نشان دهد.

رو کم کني

دکتر چمران به او خيلي علاقه داشت و حتي در مصاحبه هايش دو سه بار از او اسم برد. امام هم به واسطه تعريف هاي دکتر او را شناخته بود. البته دکتر و اصغر وصالي يک جاهايي با هم اختلاف نظر داشتند. هدف هر دو، کندن ريشه ضد انقلاب بود؛ اما دکتر چمران بيش تر به صلح و آرامش و انجام کار فرهنگي درباره ضد انقلاب تمايل داشت؛ اما اصغر وصالي موافق مصالحه نبود و مي خواست روي ضد انقلاب ها را با جنگيدن کم کند.

گروه دستمال سرخ ها

اصغر فرمانده اين گردان پنجاه نفري بود. همه اعضاي اين گروه، دستمال سرخي به گردن شان مي بستند. تيپ هاي داش مسلک و لوطي داشتند؛ بي ترمز و فدايي امام خميني. حرف شان اين بود که دستمال گردن شان بايد با خون شان رنگين شود و شهادت بايد آخر کارشان باشد.
وقتي توي مصاحبه اي درباره گروه دستمال سرخ ها از او پرسيدند، جواب داد: «علت اين دستمال هاي سرخي که ما به گردن مي بنديم، بيش تر آن رسالت خونيني است که در طول تاريخ، نسل هابيل به گردن داشت. احساس يک رسالت و امتداد راه اين ها را داشتيم؛ لذا به خاطر اين که هميشه به ما يادآوري شود که چنين رسالت خونيني را به دوش داريم، دستمال هاي سرخ مان هميشه به گردن مان بود و اکثر بچه هايي که اين دستمال هاي سرخ را به گردن شان مي بستند، يا شهيد شده اند يا اين که زخمي و معلول. و اين واقعاً مايه افتخار است که برادران مان به اين حد از رشد و بلوغ ديني و مکتبي رسيده باشند که امتداد راه هابيل هاي تاريخ را به گُرده گرفته باشند و سرخي خون شان را به عنوان سمبل (دستمال سرخ) به گردن ببندند.»
البته درباره علت نام گذاري گروه، حرف هاي ديگري هم زده مي شود. مثلاً اين که علت اين نام گذاري، شهادت يکي از اعضاي جوان اين گروه بود که هنگام شهادت، لباسي سرخ بر تن داشت. هم رزمانش به عنوان ياد بود وي، تکه هايي از لباس او را بر گردن بستند و عهد کردند که تا گرفتن انتقامش، آن را از خود جدا نکنند.
به قول جهانگير جعفرزاده: «اين دستمال که ما مي بنديم، جزء قرارمونه. طوقيه که به گردن مون ميفته. يادگار خون رفقا؛ مي خواهيم تا وقتي زنده هستيم يادمون باشه که بچه ها براي چي شهيد شدن و راهشون چي بود.» هر چه بود، جبهه هاي سومار و بازي دراز و گيلان غرب جولانگاه دستمال سرخ ها بود. عرصه را بر ضد انقلاب تنگ کرده بودند. هر چند در اين بين، مبارزه سختي هم با ضد انقلاب هاي داخلي داشتند که آن روزها در دولت موقت فعاليت مي کردند. زماني که هيأت به اصطلاح «حسن نيت» دولت موقت، به سد مهاباد مي آمدند و با دموکرات ها جلسه مي گذاشتند، اصغر مي گفت: اين ها اسم شان حسن نيت است، اما «سوء نيت» هستند و عليه نظام کار مي کنند، نه به نفع نظام.

مي تواني همراه من باشي

مريم کاظم زاده از خبرنگاران دوران دفاع مقدس بوده است. راستش قصه آشنايي او با شهيد وصالي و جرو بحث هايي که در برخوردهاي اول با هم داشتند و بعد خواستگاري غير منتظره شهيد وصالي از ايشان، مرا به ياد قصه فيلم ها انداخت.
او مي گويد: «يک بار شهيد اصغر وصالي که از فرماندهان سپاه بود مرا ديد و گفت که شما خبرنگاران در شهر پشت ميز مي نشينيد و از جنگ مي نويسيد راوي جنگ بايد در صحنه حضور داشته باشد، نه اين که خيلي شجاعت به خرج دهد! و بعد از عمليات چند عکس جنگي بگيرد!»
همين حرف شهيد وصالي باعث حضور مستمر خانم کاظم زاده در جبهه ها شد؛ چه در کردستان و چه در جنوب، معيار شهيد وصالي براي خواستگاري از خانم کاظم زاده هم خيلي جالب بود: «من براي ادامه راه همراه مي خواهم و تو با حضورت در شرايط سخت کردستان نشان دادي مي تواني همراه من باشي.»

اي کاش نمي فهميدم

اصغر خيلي هم بشاش و با معرفت بود و به تفسير قرآن و نهج البلاغه بسيار مسلّط. او در همان حال هم با بچه ها هر روز تفسير قرآن و نهج البلاغه داشت. شايد به ظاهر خيلي نشان نمي داد؛ اما دل نازکي داشت. خانم کاظم زاده درباره يکي از مأموريت هاي شناسايي در کردستان مي گويد: «... در راه به خانه اي رسيديم. برايمان شام آوردند؛ همه خسته و مانده شروع کرديم به خوردن. نان و ماست و دوغ با سبزي کوهي. يک مرغ هم بود. شهيد وصالي جز نان و ماست هيچ چيز نخورد؛ آن هم به مقدار کم. هر چه بچه ها اصرار کردند، غذا نخورد. رفت بيرون و گفت گشتي مي زنم و بر مي گردم.
بعدها از شهيد وصالي پرسيدم که چرا آن شب شام نخورديد، گفت: «کاش نمي دانستم آن خانواده فقط همان مرغ را داشتند! کاش نمي دانستم آن خانواده از گروهک ها و منافقان به واسطه مذهبي بودن شان چه ضربه ها که تحمل نکردند! ياد ژاندارم ها افتادم که همه چيز روستائيان را غارت کردند و ...»

بالاخره نوبت ما هم شد

31 شهريور که جنگ شروع شد، با همسرش به طرف جنوب راه افتاد. توي جبهه هاي جنوب هم با همان باقي مانده اندک گروهش شاخص بود.
روز تاسوعاي سال 1359 تصميم گرفته شد تا عملياتي براي روز عاشورا تدارک ديده شود. قرار شد شهيد وصالي هم با نيروهايش از پادگان ابوذر به گيلان غرب برود. او به همراه علي قرباني که او هم از فرماندهان زبده جنگ بود و دوره هاي چريکي را در فلسطين ديده بود و چند نفر از کردها که به منطقه آشنا بودند، شبانه براي شناسايي، عازم منطقه شدند.
روي تنگه حاجيان، نزديکي هاي ظهر عاشورا، چند گلوله به سرو کتفش خورد و از بالاي تپه به زمين افتاد. يکي از همرزمانش به نام «آقا شمس الله» سريع خودش را به او رساند. اصغر اسلحه اش را به او داد و گفت: «اسلحه ام را بگير تا به دست دشمن نيفتد. جنازه ام را هم با خود ببريد.»
همسرش که در بيمارستان همراهش بود، مي گفت که خواب ديده امانتي را مي خواستند از او پس بگيرند. مي گفت: اين خواب درست بالاي سر شهيد وصالي خاطرم آمد. گفته هاي خود وصالي را هم در مورد شکنجه هايي که در زندان شاه در ظهر عاشورا به او داده بودند به خاطرم آمد. اصغر وصالي مي گفت: «وقتي آن روز بعد از شکنجه هاي ساواک به هوش آمدم، خدا مي داند چقدر اشک ريختم که چرا خداوند مرا لايق شهادت ندانسته است.»

و بعد...
تنها چهل روز از شهادت برادرش اسماعيل مي گذشت و حالا نوبت او شده بود.
پيکرش را در قطعه 24 بهشت زهراي تهران در کنار برادرش و در ميان يارانش يعني گروه دستمال سرخ ها به خاک سپردند.

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 13:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1391/01/21

حالا 59 ساله هستی ، تولدت مبارک حاج احمد!

 بمناسبت زادروز فرمانده اسطوره ای قوای محمد رسول الله(ص)

 

حاج احمد! نزدیک به 30 سال گذشت از روزی که برای رهایی حزب‌الله از سیم‌خاردارهایی گذشتی که صهیونیسیم برایش ترسیم کرده بود؛ همه منتظر آمدنت بودند؛ اما جالب است بعد از این همه سال، ما برای تو سالگرد اسارت می‌گیریم.

آذرخش مهاجر! فراموش کردیم که روزی در فتح المبین غوغا کردی؛ خودت برای شناسایی رفتی، جلو خط حرکت ‌کردی و به نیروها ‌گفتی، بیایید.

حاجی! در بیت‌المقدس چند هزار اسیر گرفتی؟ هیچ کس نمی‌داند. به همان اندازه که داستان دروغین پتروس فداکار هلندی را می‌شناسند، تو را نمی‌شناسند، حسین فهمیده را هم نمی‌شناسند.

تو در بیت‌المقدس کاری کرده بودی که امام خامنه‌ای در پادگان امام حسین(ع) فرمودند «یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاویدالاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود، فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود».

حاج احمد! موقعی که می‌رفتی برای مأموریت نبرد با اشقی‌الاشقیا، در پوست خود نمی‌گنجیدی، گویی در آسمان قدم برمی‌داشتی و بازهم می‌رفتی تا فتح‌المبین و بیت‌المقدس را زنده کنی، با کاظم رستگارمقدم، موسوی و کاظم اخوان.

این روزها تولدت بود؛ 59 ساله شدی؛ نیمی از عمرت را در اسارت به سر ‌بردی؛ تاریخ تولدت را هم فراموش کردیم؛ اسارتت جشن تولد‌هایت را از ذهن‌های شلوغ‌مان به برگ‌های فراموشی سپرده؛ دوستانت هم از این اوضاع خیلی ناراحتند؛ خیلی دوستت دارند، خوشحالند از اینکه امروز تو در جمع ما نیستی اما دعا می‌کنند تا بمانی برای سربازی و شمشیر زدن در ایام ظهور منجی.

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 8:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1390/09/17

دیر آمدی سردار،جنگ را باختیم!

دیر آمدی سردار،جنگ را باختیم!

 کیست که نداند یا نشنیده باشد از دلاورمردی ها و جنگاوریهای سربازان حضرت روح ا... در سالهای حماسه و دفاع.بی شک کربلای ایران از پیرانشهر گرفته تا مهران و از مهران تا شلمچه و اروندوحشی از یاد نبرده اند شجاعت و دلیریهای همت ها و باکری ها را.همت شهید شد تا خیبر را همچون مولایش علی بن ابیطالب علیه السلام درهم شکند.آری همت رفت اما هزاران همت رهرو راهش شدند تا حقیقتی باشند بر این جمله که راهش پر رهرو و یادش گرامی؟ و چقدر این جمله را در محافل گوناگون شنیده ایم.کیست که از زین الدین نداند.مهدی،که چون دریایی متلاطم تو را با خود می برد به دریایی ژرف،به عمق هستی که فنا شوی در ولایت و ولایت پذیری.کاممان در جنگ با کاوه و کمیل و کاظمی ها شیرین شد.اما دیری نپایید که این شیرینی بعد از سالهای جنگ در کاممام تلختر از زهر شد.

در کشاکش جنگ ماشینها و درهم تنیدگی خیابانهای شلوغ و پردود با مردمانی که رنج آب و غصه نان را دلیل از یاد بردن سالهای حماسه و دفاع میدانند،ناگاه نگاهم را ربود سرداری که دیروز آرامش از ذهن دشمن برده بود و خود امروز آرام و قرار نداشت.همان که با عصایی در دست و ماسکی بر صورت و البته کلاهی بر سر به آهستگی از عرض خیابان و از لابلای ماشینهای پر سرعت عبور می کرد بی آنکه حتی سواران مغرور نیم نگاهی به این کهنه سرباز میادین جنگ و گریز بیاندازند.و چه زیبا گفت شاعر:((در آن زمانه رفتند،صدها هزار دارا/در این زمانه گشتند ده ها هزار«دارا»))

نزدیکتر که می روی قبل از هرچیز این صدای مکرر سرفه است که ذهنت را می رباید.با خود می گویی این کیست که این چنین پیوسته سرفه می کند؟گاه می ایستد و گاه نگاهی میگرداند تا شاید و تنها شاید آشنایی از راه برسد و دست در دست سردار بگذارد تا تکیه گاهی باشد برای آنکه خود،روزی تکیه گاه گردان بود،سرانجام این نگاه آهی ست که رفیق چندین ساله نگاه پر معنای سردار شده.

جلوتر می روی،نزدیک و نزدیکتر.خودت را دوشادوش سردار میابی.همان که روزی خبر مرگش آرزوی دیرینه دشمن بود.واین سردار است که همچنان سرفه می کند.خودت را مرتب میکنی،در حالی که لبخند بر لب داری،با صدایی رسا می گویی:سلام سردار.و او هم در مقابل سری تکان میدهد و به آرامی سلامت را پاسخ میدهد چراکه دیگر در نای خشک او نایی نمانده است.

باز هم سردار است که آمده و بعد از گذشت 22 سال از جنگ پا در عرصه نبرد نهاده تا مرحمی باشد بر دل زخم خورده همسنگرانش.همانان که در کوچه پس کوچه زندگی کمر خم کردند و صدای هل من ناصرشان،با آنکه شنیده شد بی پاسخ ماند.درست فهمیده ای،او سردار است که یک تنه به دل دشمن زده.

اما ... اما دیر آمدی سردار،جنگ را باختیم!

ما جنگ را در خانه باختیم سردار.سنگرهای فتح شده در جفیر و فکه و چزابه را یکی پس از دیگری در خواب غفلت باختیم سردار.همچنانکه خاکریزهای معنویت را از پس یکدیگر رها می کردیم،دشمن را با خود قدم به قدم همراه کردیم و در خانه نشاندیمش. سردار،ما خاکریز شلمچه را به ماهواره ای باختیم تا هادی زنان و دخترانمان شود.ما جبهه را،خاکریز را و قداست سنگر را باختیم،غیرت دینی و غرور ایرانی مان را باختیم.ما حرمت خون شهید را باختیم.ایمانمان را باختیم که جز ظاهری از آن نمانده است.جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو میدهد.بویی نمور و متعفن.آری ما همه چیزمان را باختیم.

نوشته شده توسط بسیجی منتظر شهادت در 9:42 |  لینک ثابت   •